داستان های آموزنده

باعرض سلام واحترام؛

خوانندگان عزیزوبلاگ بابته تاخیر طولانی مدتم عذر خواهی می کنم.همون طور که قبلا هم گفته بودم ان شاءالله بعد ازامتحانات درخدمته شما هستم.چندوقتیست سرویس های بلاگفا غیر فعال شده وامکان ثبت نظر وجود ندارد.ان شاءالله این مشکل هم برطرف شود تا درموعد مقرر به دوستانی که وبلاگ بلاگفا دارند سربزنم.

هرکجا که هستید درپناه خدازنده وسلامت باشید.

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

 

/ 9 نظر / 46 بازدید
Zeynab

Slm Ali Agha ensha alah k khubin:) omidvaram Emtehanat khub pish bere vase manam doa konid k in termam ba moadele bala pas beshe movafagh bashin +bebakhshid dir sar mizanam vaghean darsa sakhte:( movafagh O salamat bashin[گل][گل]

باران

سلام ، خوبی ؟ وبلاگت خوشکله ، منم وبلاگ دارم و دلنوشته هامو با شعرای عاشقونه و عکسهای عاشقانه متحرک میذارم ، دوس دارم ب وبلاگم سری بزنی اگه خواستی تبادل لینکم کنیم لینک تبادل لینک با وبلاگم توی بخش پیوندهای وبلاگم هست اگه اومدی واسم نظرتو بگو مرســـــــــی موفق باشی بای[گل][قلب]

باران

سلام ، خوبی ؟ وبلاگت خوشکله ، منم وبلاگ دارم و دلنوشته هامو با شعرای عاشقونه و عکسهای عاشقانه متحرک میذارم ، دوس دارم ب وبلاگم سری بزنی اگه خواستی تبادل لینکم کنیم لینک تبادل لینک با وبلاگم توی بخش پیوندهای وبلاگم هست اگه اومدی واسم نظرتو بگو مرســـــــــی موفق باشی بای[گل][قلب]

baran

سلام ، وبلاگتون قشنگه خوشحال میشم ب منم سر بزنید اگه اومدی نظر یادت نره خواستی پیام بده تبادل لینک کنیم مرســــــــــــــــــی

sahar

تا ز رویت گرفته ام روزه جز به یادت نکرده ام افطار... اللهم عجل لولیک الفرج

نیلوفر

سلام گلم خوبین؟ داستان قشنگی بود [دست] امیدوارم که همیشه موفق و موید باشید[گل]

ناشناس

داستان زیبایی بود ایشالا هنیشه در شادی و سلامت باشید